السيد مرتضى العسكري ( مترجم : زنجانى ، سردارنيا )

623

عبد الله بن سبأ وأساطير أخرى ( عبد الله بن سبأ و ديگر افسانه هاى تاريخى ) ( فارسى )

گفتند : تو خدا هستى . امير مؤمنان فرمود : اگر از اين گفتار خود برنگرديد و از عقيده‌اى كه در بارهء من داريد ، دست برنداريد ، و به سوى خدا توبه نكنيد ، شما را به قتل خواهيم رسانيد ، ولى چون آنها از توبه كردن امتناع ورزيدند ، و از عقيدهء باطل‌شان برنگشتند ، امير مؤمنان دستور داد كه چاه‌هايى بكنند ، و آن چاه‌ها را به وسيلهء شكاف‌هايى از زير زمين به همديگر راه باز كنند ، سپس دستور داد كه اين افراد را در اين چاه‌ها كه خالى بود آتش روشن نمودند و دود آن از رهگذر شكاف‌ها به تمام اين چاه‌ها رسيد و در اثر دود ، همهء اين افراد مردند ! ! اين جريان را بزرگان علما به واسطهء « مردى » گمنام نقل نموده‌اند كه هيچ اسم و عنوانى ندارد . و ما نمىدانيم اين مرد كه اين روايت را از امام باقر ( ع ) و امام صادق ( ع ) نقل نموده است ، كيست ؟ در كجا و در چه تايخى زندگى مىكرده و آيا اساساً چنين « راوى » وجود خارجى داشته است يا نه ؟ ! اين داستان را ابن شهر آشوب در كتاب « مناقب » بدين صورت نقل نموده است كه : هفتاد نفر از سياهان ، پس از جنگ بصره به نزد امير مؤمنان ( ع ) آمدند و با زبان و لغت خويش با آن حضرت سخن گفتند و به وى سجده نمودند . امير مؤمنان فرمود : واى بر شما ! اين كار را نكنيد ، زيرا من هم مانند شما مخلوقى بيش نيستم ، ولى آنان در عقيدهء خود پافشارى نمودند . امير مؤمنان فرمود : به خدا سوگند ! اگر از اين عقيده‌اى كه در بارهء من داريد ، دست برنداريد و به سوى خدا برنگرديد ، شما را به قتل خواهم رسانيد . راوى گويد : چون آنان حاضر نشدند از عقيدهء خويش دست بردارند ، امير مؤمنان ( ع ) دستور داد زمين را شكافتند ، و گودال‌هايى به وجود آوردند ، و در ميان آنها آتش روشن نمودند ، قنبر غلام آن حضرت آن افراد را يك به يك به دوش مىكشيد و در ميان آتش مىانداخت . امير مؤمنان ( ع ) در آن حال اين اشعار را سرود : « آن گاه كه من گناه و عمل زشتى را مىنگرم آتشى شعله‌ور مىسازم و قنبر را مىخوانم » . « سپس گودال‌هايى پس از گودال‌ها بر مىكنم و قنبر به فرمان من گنهكاران را در هم